رمان رویای بودنت

رمان رویای بودنت

دانلود رمان رویای بودنت

 

داستانی عاشقانه و مذهبی از زندگی زنی است که دلش همیشه شور سفر مرد زندگی‌اش را می‌زند. مردی محجوب که از خوشی‌های زندگی‌اش دست کشیده و به عنوان مدافع حرم حضرت زینب قدم در میدان جنگ گذاشته است. اما در آخر داستان، با وجود بارداری‌اش، بی‌قراری‌ها و دلواپسی‌هاش را کنار گذاشته و از صمیم قلب راضی به این سفر می‌شود.

 

 

نام رمان : رمان رویای بودنت

نویسنده : سوگند صیادی

طراحی و صفحه آرایی : سایت رمانکده- mahdieh saadi

تعداد صفحات : 107 صفحه

ژانر : عاشقانه

تاریخ : ……….

دانلود رمان رویای بودنت

قسمتی از رمان :

سر به زیر انداختم و گوشه ای ایستادم تا با عابران برخورد نکنم .
– شما خوبی دخترم؟
با شنيدن صدای آشنای حاج مرتضی سر بلند کردم و لبخندی به چهره ی
مهربان و چروکيده اش زدم .
– سلام بله؛ ممنون .
دسته ی ساک را در دست فشردم و رو به اميرمحمد گفتم :
– من برم این رو تحویل بدم و بيام .
با لبخند به نشانه ی تایيد حرفم، پلک هایش را روی هم فشرد و من بعد از
خداحافظی با حاج مرتضی، به راه افتادم. در قسمت زنانه، چشمم به
فهيمه خانم، همسر حاج مرتضی افتاد که کفش هایش را درون جاکفشی
می گذاشت .
– سلام حاج خانم .
متعجب سر چرخاند و با دیدن من، لبخند شيرینی کنج لبش نقش بست .
– سلام به روی ماهت پریناز جان، خوش اومدی دخترم؛ بيا بریم داخل !
شرمگين سر به زیر انداختم و با افسوس گفتم :
– خيلی دوست داشتم بمونم اما اميرمحمد تازه برگشته، اینکه …
هنوز حرفم تمام نشده بود که دستش را روی بازویم کشيد و با لحن
هميشه گرمش گفت :
هميشه همينطور خوش خبر باشی. _ – به سلامتی؛ انشاء ا
ساک را به سمتش گرفتم و گفتم :
– ممنون. بفرمایيد، اینم نذری من .

 

…………………………………………………………..

…………………………………………………………..

دانلود رمان

قسمت دیگر از داستان

دانلود رمان رویای بودنت

 

– علی توی قلب من هميشه زنده هست و خواهد بود .
صدای گریه های کودکانه که بلند شد، نرگس کف دستش را پای چشمانش
کشيد و با لبخند گفت :
– زهرا خانم منم از خواب بيدار شد. سرت رو درد آوردم؛ تا شما چایيت
ر و بخوری برمی گردم .
لبخندی زدم و فنجان چای را که در دست گرفتم، برخاست و به سمت
خانه رفت. جرعه ای از چای نوشيدم و بعد از گذشت مدتی کوتاه، نرگس
همانطور که کودک کوچکی را در آغوش کشيده بود، به سمتم آمد؛ کنارم
روی تخت نشست و در گوش کودکش زمزمه کرد :
– زهرا خانم، به خاله پریناز سلام کردی؟
زهرا در آغوش مادرش مچاله شد و انگشت به دهان نگاهم کرد. با خنده
عروسک را به سمتش گرفتم و گفتم :
– این برای شماست دختر زیبا .
دستش را برای گرفتن عروسک پيش آورد و خندید. نگاهی به ساعت
مچی ام انداختم و گفتم :
– من باید برم؛ خيلی زحمت دادم بهتون .

 

 

 

 

دانلود رمان رویای بودنت با فرمت پی دی اف

 

 

 

منبع : سایت رمانکده

 

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *